533


هایکو کتاب یا مینیمالی با کتاب



باتو می گویم
شروع یک زن
چه کسی مرا عاشق کرد ؟
.
.
.
 
بازی از اینجا شروع شده

پ ن : به نظر بازی قشنگیه ما هم می شرکتیم :)

532

طاها رو به مرضیه :

هیچ زخمی خوب نمیشه

همیشه یا جاش میمونه یا یادش !

531



مردی نزد زرتشت رفت و گفت:

فلانی پشت سرت چيزی گفته است

زرتشت گفت:

در اين گفته ات سه خيانت بود

شخصی را نزد من خراب کردی

فکر مرا بیهوده مشغول کردی

و خودت را نزد من خوار کردی



پ ن : شبیه خیلی از مطالبی که توی اینترنت هست ممکنه خیلی صحت نداشته باشه ، ولی اصل مطلب درسته !!!!

530


چه عشقی و چه امتحانی !




جان بلانکارد " از روی نیمکت برخاست لباس ارتشی اش را مرتب کرد
و به تماشای انبوه مردم که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد.
او به دنبال دختری می گشت که چهره او را هرگز ندیده بود
اما قلبش را می شناخت دختری با یک گل سرخ.
از سیزده ماه پیش دلبستگی‌اش به او آغاز شده بود.
از یک کتابخانه مرکزی در فلوریدا، با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و مسحور یافته بود،
اما نه شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشتهایی با مداد،
که در حاشیه صفحات آن به چشم می‌خورد.
دست خطی لطیف که بازتابی از ذهنی هوشیار و درون بین و باطنی ژرف داشت
در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بیابد:
" دوشیزه هالیس می نل " با اندکی جست و جو و صرف وقت او توانست
نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند.
"جان" برای او نامه ای نوشت و ضمن معرفی خود از او درخواست کرد
که به نامه نگاری با او بپردازد.
روز بعد جان سوار کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود .
در طول یکسال و یک ماه پس از آن ، آن دو بتدریج با مکاتبه و نامه نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند .
هر نامه همچون دانه ای بود که
بر خاک قلبی حاصلخیز فرو می افتاد و به تدریج عشق شروع به جوانه زدن کرد.
" جان " درخواست عکس کرد ولی با مخالفت " میس هالیس " روبه رو شد.
به نظر هالیس اگر "جان" قلباً به او توجه داشت
دیگر شکل ظاهری‌اش نمی توانست برای او چندان با اهمیت باشد.
ولی سرانجام روز بازگشت "جان" فرارسید آنها قرار نخستین ملاقات خود را گذاشتند :
" 7 بعد ازظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک "
هالیس نوشته بود :
" تو مرا خواهی شناخت از روی گل سرخی که بر کلاهم خواهم گذاشت.

" بنابراین رأس ساعت 7 "جان" به دنبال دختری می گشت که قلبش را سخت دوست می‌داشت
اما چهره اش را هرگز ندیده بود.
ادامه ماجرا را از زبان خود جان بشنوید:
" زن جوانی داشت به سمت من می‌آمد،
بلند قامت و خوش اندام،
موهای طلایی‌اش در حلقه‌های زیبا
کنار گوش‌های ظریفش جمع شده بود،
چشمان آبی رنگش به رنگ آبی گل‌ها بود،
و در لباس سبز روشنش به بهاری می‌مانست که جان گرفته باشد.
من بی اراده به سمت او قدم برداشتم،
کاملاً بدون توجه به این که او آن نشان گل سرخ را بر روی کلاهش ندارد.
اندکی به او نزدیک شدم . لب هایش با لبخند پرشوری از هم گشوده شد,
اما به آهستگی گفت "ممکن است اجازه دهید عبور کنم؟"
بی‌اختیار یک قدم دیگر به او نزدیک شدم ودر این حال میس هالیس را دیدم.
تقریباً پشت سر آن دختر ایستاده بود.
زنی حدوداً 40 ساله با موهای خاکستری رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود.
اندکی چاق بود و مچ پایش نسبتا کلفتش توی کفش‌های بدون پاشنه جا گرفته بودند.

دختر سبز پوش از من دور می شد،
من احساس کردم که بر سر یک دوراهی قرارگرفته ام.
از طرفی شوق وتمنایی عجیب مرا به سمت آن دختر سبز پوش فرا میخواند
و از سویی علاقه ای عمیق به زنی که روحش مرا به معنای واقعی کلمه
مسحور کرده بود، به ماندن دعوتم می کرد.
او آن جا ایستاده بود با صورت رنگ پریده و چروکیده اش که بسیار آرام و موقر به نظر می رسید
وچشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی می درخشید.
دیگر به خود تردید راه ندادم.
کتاب جلد چرمی آبی رنگی در دست داشتم که در واقع نشان معرفی من به حساب می آمد،
از همان لحظه فهمیدم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود.
اما چیزی به دست آورده بودم که ارزشش حتی از عشق بیشتر بود.
دوستی گرانبهایی که می توانستم همیشه به آن افتخار کنم.
به نشانه احترام و سلام خم شدم و کتاب را برای معرفی خود به سوی او دراز کردم.
با این وجود وقتی شروع به صحبت کردم از تلخی ناشی از تأثری که در کلامم بود متحیر شدم:
من "جان بلانکارد" هستم و شما هم باید دوشیزه می نل باشید.
از ملاقات شما بسیار خوشحالم. ممکن است دعوت مرا به شام بپذیرید؟

چهره آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد و به آرامی گفت:
فرزندم من اصلا متوجه نمی‌شوم ! ولی آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت
و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم
و گفت که اگر شما مرا به شام دعوت کردید باید به شما بگویم
که او در رستوران بزرگ آن طرف خیابان منتظر شماست.

او گفت که این فقط یک امتحان است

529

نظرتون در مورد این عکسها چیه ؟





اتوبان مداح دارد ، با احتیاط رانندگی کنید !


اینجا رو بخونید بد نیست


بعدا نوشت: لطف کنید کامنت ها خصوصی نباشه، ممنون
 
 

528



عاشق دندونای پسره ام

:)

527



سعید یا آبجی سعید ؟ مام که خریم ؟

تا دو نصفه شب میشینه با هونصدهزار قِر و قمبیل با گوشیش حرف میزنه ، بعد میپرسیم ازش کی بود؟

میگه هیشکی بابا سعیدِ!

( از وبلاگ فریون 11 )

پ ن 1: سلام وب خعلی خوبی داری ب منم سر بزن. اگه با تبادل لینک موافقی خبرم کن
تبریک بابت وب خوبت ... سلام وب خوبی داری به منم سربزن ( کامنت های حال بهم زن  !!! اینم یه مدل گدایی ه دیگه !!! اه )

پ ن 2: یه جوک بود در  مورد موندن دسته عزاداری توی کوچه بن بست ... وقتی تلویزیون نگاه میکنی انگار دسته عزاداری ضرغامی توی کوچه بن بست گیر کرده هنوز !!! مثلا ماه ربیع الاوله !

526




دستت مثل یک شعر سیاسی گرم است ...

" غلامرضا بروسان "

525



چه آرامشی ....

524




پسري كه با وجود اينكه دوست دخترش سرطان داشت باهاش ازدواج كرد

یا




اگر زنی را دوست داری، گاه گاهی یادش بیاور ... همین دوست داشتن را!

" ای لیا "



پ ن : بعد سلیقه ها توی مملکت ما عوض میشه مردها چون دوست دخترشون یا همسرشون اونی که اونا میخوان نیست یا نمیشه  بی خیالش میشن !!!! منظورم ظاهر خانوماس !